به نام خدا
توی تابلوی نقاشی که قراره زندگی خودتو توش ترسیم کنی
از رنگای شاد استفاده کن
اسیر قاعده ها و قانونای زنجیر مانند نباش
گاهی وقت ها لازمه اسمون تابلوتو سفید رنگ کنی
فقط اون رنگی رو بزن که خودتو دیگران شاد کنه
ادمارو اخمو نکشیا بذار همیشه خنده رو لباشون باشه
رود خونه تابلوتو رنگ غصه هات بکش تا همیشه زود از تلبلوت خارج بشن
ولی یادت باشه درات رنگ غم نگیره عزیزم
گا هی هم بذار اسمون تابلوت بارونی باشه آخه زمین زود به زود تشنه میشه
به نام خدا
بلند شو
نگران نباش
آنچه خداوند مقدر کرده است اتفاق می افتد
چرا این همه استرس داری
از او بخواه خوب بودن را
خوب دیدن را و خوب زیستن را
یادت باشد که خودت هم هرروز صبح خوب بودن را با سلامی به اسمان و زمین تمرین کنی
آنقدر تمرین کن تا عشق هم در مکتب تو عاشقی کند
به نام خدا
دو ، سه قطره اشک برای دیروز
نگاهی برای امروز
و لبخندی برای فردا
بگذار نفس هایمان آسیبی به گل نرساند
بگذار نگاهمان حرمت آب را نشکند
همین دیروز بلبل را سلام دادیم
کاش فردا با سنگ بدرقه اش نکنیم
صدایم به گوش درخت نمی رسد
برگهایش باد را بیدار کرده اند
دیگر خورشید به انتظار ماه نمی نشیند
و امسال پرستوها زمستان به خانه ی ما آمدن
به نام او
باز لحظات را باید بی تو سپری کنم
و از عشق دم نزنم نکند کسی عاشق شده باشد
صدای تیک تاک ساعت خواب ابدی را از من ربود
که نکندبوی قدمهایت به اینجا برسد و من خواب باشم
عشق این یار همیشگی امشب آرام خوابیده است
نمی دانم شاید در گوشه ای از این دنیا کسی بیدار باشد
آه ه ه پلکهایم دیگر رمق ورق زدن خاطرات را ندارند
و نفس هایم همچنان پای پیاده می روند برای رسیدن به تو
آه ه ه که چه دوری و چه نزدیک
انقدر دور که دستانم به قبای تو نمی رسند
و انقدر نزدیک که یادم میرود هستی
همین دیروز بود که با نگاهت وداع کردم
و تو مرا به دست باد سپردی که همراه خود پیش خدا ببرد
اغاز با نام او
و پایانی برای او
و ما سکوتی برای زخم
وتو نگاهی به درد
اسمان بارید با غم
ماه نیمه خود را خاموش کرد
کارون ارام گرفت
و خلیج همیشه فارس سیاه بود
شهر ساکتس زیرا غمگین است
من و یک نگاه سرد
من و یک دست بسته
من و یک رفتن بی اغاز
من و یک رسیدن بی پایان
من و اینجا بی توبودن
من و اینجا از تو خوندن
من و بارش اشک
من و خاکستر سرد
من و خستگی روز
من و اشتیاق شب
من و خاموشی خورشید
من و یک چراغ خاموش
توی یک اتاق کوچیک
من و یک کاغذ خالی
خالی از حضور تو
من و تمام خاطره ها
من و تو تو تمام لحظه ها
به نام خدا
لحظات می روند و من در حسرت یک سلام مانده ام
و عمر چه دراز چه کوتاه بی تو ثانیه ای بیش نیست
خستگی نفس هایم از هوای آلوده شهر نیست
از نبود همنفسی است که دارد مرا به انزوای سکوت می کشاند
دیگر برایم طلوع صبح شنبه با غروب جمعه فرقی ندارند
همه اش سرخ و غمگین است
چرا زمان اینقدر سیاه شده است
چرا خستگیم کنار تمام آرامش های دنیا ارام نمی گیرد
دستانم هنز ازآسمان پایین نیامده اند
آسمان هوای باریدن دارد و عشق هوای گریستن
دریا طو فانیست و کوه ها به خود می لرزند
ببین اینجا همه چیز بجز ما منتظرت هستند
به جان خسته عشق ،آسمان،دریا وزمین قسمت می دهم که بیایی.
به نام خدا
زیباست وقتی افتاب سلامش را به گوش منو تو می رساند
زمانی که هنوز زیبایی مهتاب را فراموش نکرده ایم
و هنوز چشمانمان بدنبال چشمک ستاره ای دیگر می گردد
بوی گل شبو هنوز در خیال پر از رنگ من می پیچد
خاطره هایم پر از نگاه لبخند تو شده است
نکند مرا با تمام خاطراتم تنها بگذاری
اگر خواستی بار دیگر در کنارم طلوع را تماشا نکنی
بگو که بعد از غروب چشم براه طلوع نباشم
وقتی تو کنارمی گلهای شب بو هیچ وقت از خواب بیدار نمیشوند
و تنها بوی گل یاس است که به مشام عشق میرسد
پرده را از روی ماه خویش بالا میزند غمزه را سر میدهد، غم از دل و جان میرود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود
محفل از نور رخ او، نورافشان میشود هرچه غیر از ذکر یار، از یاد رندان میرود
ابرها، از نور خورشید رخش پنهان شوند پرده از رخسار آن سرو خرامان میرود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش میرسد، ایام هجران میرود
منبع:
دیوان امام خمینی، ص 111 .
دوباره حس عجيبي به سراغم امده است كه نميدانم به كدامين خلوت خود پناه برم
ديگر نميدانم به كدامين راه نرفته روم
و با كدامين ستاره راه را پيدا كنم
چرا اين همه از تو دور شده ام
چرا ديگر تورا در كنار خود احساس نميكنم
چشمانم ديگر طاقت اين همه نگاه را ندارند
و پنجره تمام خانه ها رو به غروبي سرخ باز است
تا كه شايد روزي طلوع را ببينند
نمي دانم در كدامين لحظه تو را ميبينم
اي تو كه نوري پس بيا كه چشمانم ديگر خسته از تاريكيس
اي يگانه ترين در روي زمين كه يگانه ترين يگانه عالم تورا برگزيد
ديگر بس نيست اين همه قصه هاي خاموشي
